!اینطوری
اينطوری بوده تا حالا همه چي حالام اینطوریه پس چاقالا خفه شید
من متنفرم از خودم,متنفرم از قسمت,متنفرم از آدما,متنفرم از پسرا,از دخترا,از بی پولی,از اینکه سن ام داره میره بالا الکی الکی,از بچه پولدارا متنفر نبودم هیچوقت ولی الان هستم,از همه بچه های سر به راه متنفرم,از هی کار کردن متنفرم,از صب بیدار شدن,از آدم خوشحالا,از طرز فکر خانواده‌م,از آدمای مذهبی,از فمنیستا,از بدن سازا,از پروتزی‌ها,از مدلا,از شلختگی زندگیم,از هی نشدن,از صبر کردن,ازاینکه نمیدونم به کی پناه ببرم,از اینکه دلم به چی خوش باشه,از غریزه آدما,از اظهار نظر کردن آدما راجع به همه‌چی,از مثِ بقیه بی خیال نبودن,از همه چی که باعث شد اینجوری بشم,ازینکه نمیتونم برگردونم همه‌چیُ به سابق,ازینکه احساس نیاز میکنم که یکی هوامُ بگیره,ازینکه نمیتوم تکون بدم خودمُ,از حس رضایت نداشتن,از هی سیگار کشیدن,ازینکه الکل تلخه,ازینکه حوصله ندارم ریشامُ بزنم,از تو رابطه رفتن,از تو رابطه نرفتن,از اینستگرام,ازینکه تو عکساتون لبخند میزنید,از وایبر واسه هم جوک میفرستید,از توییتر که همتون بانمکید,از فیسبوک که این همه دغدغه انسانی دارید,از بلگفا که همش کسشره وبلاگاتون,از مجازی از واقعی,از مرده زنده‌تون متنفرم...از خودمم همینطور.


پست شده توسط اهورا |
به سمت چیزی واسه از دست دادن نداشتن میرم مدام.از قصد!


پست شده توسط اهورا |
"آدما اونی که واقعا هستن,نیستن.اونی که خودشون میگن هستن."

یه مدت تست کنیدش.جالب میشه.


پست شده توسط اهورا |
تو اشتباه منی

با اینکه نمیشه برگشت. .


پست شده توسط اهورا |
میتونم یه روز واسه بچه‌م تعریف کنم که چی شد که این شد..میتونم بگم که بابات چقدر کله خر بود یا اینکه چقدر هر چیزی که در دسترسش بود رُ امتحان کرد.به هیچ الکلی دست رد نزد.هر دودیُ تست کرد.با همه رقم دختری بر خورد.همه‌جای این شهر پلک زد تنهایی واس خودش.از کنکور به اونور دیگه از خونه زد بیرون و خرج خودشُ خودش دراورد.از کارکردن تو تابلوسازی تا شیفت شب آژانس یا طراحی 3Dmax یا کارکردن تو ISP ...

میتونم بگم بهش همه خط‌قرمزای خانوادهُ زیرپا گذاشتم.میتونم جاهای خوبشُ هم بگم حتی.بهش میگم 20سالگی تو جلفا زندگی میکردم.ماشین داشتم.ماهی 2/5 درآمد داشتم.با یه دختر حسابی دوست بودم و کلی شبیه آدم حسابیا شده بودم..

حتما اینجاش میگه:خب بعد چی شد؟ همون مامانمه؟؟

خب منم میگم نع! بعدش ورق کم‌کم برگشت.زندگی جاهای تخمی‌شُ هم نشونم داد بالاخره.درست وقتی فکر میکردم رام شده دیگه..همه‌چی آروم آروم  ازم فاصله گرفت..خونه..پول...ماشین..همون دختر حسابیه..

حالا باید اسم فصل سومُ بذارم فلاکت.بعدش واسش تعریف میکنم..از خونه شریکی وسط شهر میگم واسش.از پیاده‌روی و مترو و BRT میگم واسش.از حساب کتاب روزانه واسه خرید یه پاکت سیگار..از همون دختره که دیگه نبود..

(چایی میخورم)

بعدش یه نخ سیگار باس آتیش کنم و ادامه بدم.از اینجا:یه روز بالاخره رسیدم تهش.بوی کثافت دنیا دیگه خورد تو صورتم..جایی که دیگه چیزی واسه از دست دادن نمونده بود..اونجا بود که تصمیم گرفتم فصل بعدیُ بنویسم.

فصل چهارم: "دوباره از صفر شروع کردم..."

 


پست شده توسط اهورا |
ولی هرچی فکر میکنم هیچ موجودی کار درست تر از این گل گوشتخوارا که صبر میکنن یه مگسی حشره‌ای چیزی بیاد بره ته حلقشون بعد دهنشونُ ببندن,نیست.

پست شده توسط اهورا |
شایدم  "کد تایید را صحیح وارد نکردیم"

پست شده توسط اهورا |
شاید کسی دیگه شد,اونی که من میخواستم بشم.

پست شده توسط اهورا |
تو 24 ساعت لعنتی آینده چه بلایی سرم میاد. .


پست شده توسط اهورا |
کاش یه جایی بود آدم میرفت رضایت‌نامه شُ امضا میکرد که از فردا صبح بره تو چرخه‌ی بازیافت.توپ پلاستیکی,آبکش,صندلی حموم... و خیلی وسایل مفیدتر از ما عه دیگه

پست شده توسط اهورا |