اينطوری بوده تا حالا همه چي,حالا اما یه طور دیگه ست,پس چاقالا خفه شید
میدونید؟ اینجا خیلی خوبـه.کلی خواننده دارم.کلی نوشته هام منتشر میشه اینور اونور.کلی کامنت میگیرم واسه پستام.بهم توجه میشه.شاید واسه یه پسر دیگه در حد آرزو باشه که 90% خوانندهاش دختر باشه حتی! کسایی که شاید تا حالا هیچ کامنتی از اهورا تو پستاشون ندیده باشن اما همیشه میان اینجارو میخونن,کامنت میذارن.واسه درگیری های اهورا راه حل میدن..با ناراحتی های ناراحت میشن با پست های انگشت شمار طنزش میخندن... و خیلی چیزهای دیگه!
تابستون 89 بود که شروع کردم با "پسر دست به تخم".راستش هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسه و این همه مخاطب داشته باشم که یه پسر بی ادبِ الکلیه بی اعصابه مغرور واسشون مهم باشه.اوایل فقط مینوشتم که خالی بشم از فشار زندگی اون روزا.بعدش نوشتم از چیزایی که خیلی از ما فقط تو فکرمونه.جراتِ بیانشونو نداریم.تجربه های مشترکی که شاید هیچکدومون نمیدونستیم مشترکِ!
راستشو بگم.اینجا واسم خیلی مهمه.روزی 5-6 بار میام کامنتارو چک میکنم.کامنتای خصوصیُ میخونم.یه سری فوحش میدن یه سری عاشق شخصیتم میشن یه سری تهدید میکنن یه سری درخواست دوستی میدن.اینطوری شد یه بخشی از زندگیم.سر کله زدن با این همه عقیده و احترام به همشون البته احترام به سبکِ اهورا.
نمیدونم چه احساسیه.ما روزا میام تو دنیای مجازی دنبال یه سری نوشته که حال ما شاملش بشه.نوشته هایی که اکثرا راجع به خستگیُ و بریدنُ و حس مشترک بدبختیه.روزی 100تا نت میخونیم از بدبختی های نویسنده و پیش خودمون میگیم: مثل من!
از سختیه کنکور.درس.دانشگاه.اختلافمون با ننه بابا.شکست عشقی.نارو خوردن.کار.گرونی.وضع مملکت.جهان سوم.اینکه آیندمون سیاهه...
نوشته هایی که ما رو هر روز هزار بار تو استخر بدبختیه خودمون شناور میکنه.آخرشم یه نفس عمیقه,یا یه نخ سیگار,بالش خیس از اشک...
اما فردا دوباره روز از نو روزی از نو.هیچکدوم خسته نمیشیم از این وضع.از این وضع خودمون خسته ایم.اما از این وضع خسته نمیشیم...روزا رو شب میکنیم رو تردمیل بدبختی!
میدونیم هیچی عایدمون نمیشه از خوندن اینا.میدونیم اینکه هر روز چند ساعت تو فیسبوک دنبال استاتوس این و اون هستیم چیزیُ عوض نمیکنه.اما میریم پیج مملکته داریمُ لایک میکنیم و به فلاکت خودمون میخندیم.
میدونیم کسی واسه خسته بودنمون و زندگی نکردنمون پس فردا بهمون چیزی نمیده اما انگار مهم نیست!
اینارو میدونیم اما نمیخوایم از این دایره خلاص شیم.کون حرکت کردن نداریم.خسته ایم اما ترجیح نمیدیم کاری کنیم واسه خلاصی از این وضعیت!
واسه خلاصی از این خستگی و بدبختی باید تکون خورد.این همون کاریه که اهورا میخواد انجام بده.

تو دنیای مجازی خیلی زندگی کردم.چیزای زیادی هم بدست آوردم.اما دیگه وقتشه چند برابرشونو تو دنیای واقعی بدست بیارم.زندگی خودمُ دارم تغییر میدم چون آیندمُ باید تغییر بدم.
من میدونم که کسیُ ندارم که آینده ی دلخواهمُ کادو بده بهم.جز یه اهورا جاه طلب.شاید تو کارخونه باباتُ داری.شاید ثروت بادآورده ای که به مامانت ارث رسیده.شایدم یه آشنای گردن کلفت که فقط منتظر چراغ سبزه که دستتُ اون بالا بالاها بند کنه.اما من فقط همین یه اهورا رو دارم.با همین باید برسم به روزایی که میخوام.
با خودم کنار اومدم.مسیرمُ نشون کردم.با شکستن پلهای پشت سرم مسیرمُ سنگ فرش کردم.حالا وقت راه افتادنه..
حرفی نیست دیگه.این پست آخر بود.اگه چیزی لازم بود به همین پست اضافه میشه..فکر میکنم تا 1 اردیبهشتم چک کنم اینطوریُ.پیشاپیش اگه ننوشتنمُ نبخشیدید,عذر میخوام.خداحافظی هم تو کامنتا ترتیب داده میشه!
خوشحال میشم یه روز مثل این پستُ تو بلاگتون ببینم!
ممنون که اینجا بودید.خدافظ رفقا.
+حذف یا متروکه کردن اینجا به عهده ی نظر شما.فیسبوکمُ چک میکنم.یاهو هم هرزگاهی میام.
بعد که من دسشویی درومدم انگار خدا منو دوباره بهشون داده بود.خعلی خوشحال شدن!
+از شروع همکاری تا قطع اش 10 تا پست بیشتر نشد.بخوانید.
+به تخمم.
بعد پا میشم میرم دم پنجره یه More آتیش میزنم و دوباره میرم تو فکر..


ارسال شده توسط اهورا |