!اینطوری
اينطوری بوده تا حالا همه چي حالام اینطوریه پس چاقالا خفه شید
سیاوش قمیشی تو پرنده فروشی باباش کار میکرده.فرشیدامین تو خونشون گلخونه داشتن مامانش اجازه نمیداده بره بیرون بازی,هی به گلا ور میرفته.امید ازین بچه سوسولا بوده که همه مهمونی زنونه ها رُ با مامانش میرفته و کت شلوار بچه‌گونه تنش میکردن.اندی ازونا بوده که دختر همسایه‌شونُ میبرده یه گوشه میگفته ببینم تو شلوارت کم و کسری نباشه یه وقت.شهرام صولتی هم همیشه با شهره و دخترای دیگه میرفته خاله بازی نقش مونث هم بهش میدادن آخر سر.


پست شده توسط اهورا |
الا یا ایها الساقی...

کــجــایــی؟؟


پست شده توسط اهورا |
از یه جایی به بعد دیگه وضع اقتصادیت با توانایی خرید سیگار روزانه قیاس میشه.


پست شده توسط اهورا |
میدونی کجا هوا پس‌ ِ ؟

اونجایی که از خودت بپرسی "الان چی حال میده" و نتونی جوابی واسش پیدا کنی.


پست شده توسط اهورا |
خبر بد اینه که,کسی اینکه شما چقدر تونستید تو شرایط سخت به خودتون مسلط باشید و هرچند از داخل ترکیدید اما موفق شدید بحران های پشت سرهمُ رد کنید بدون اینکه از بیرون فروبپاشید,به تـخـ.ـمشم نیست!


پست شده توسط اهورا |
اگه میتونستم یه شاتگان داشته باشم میبردمش تو مهمونی ها و عروسیااا لوله‌شُ میکردم تو دهن این آدمای کسشری که یهو حمله میکنن سمتت که بیارنت وسط برقصی و با هیچ زبونی حالیشون نمیشه که علاقه‌ای به این کار نداری یا حداقل اون لحظه دلت نمیخواد برقصی و..بوووووووووم.


پست شده توسط اهورا |
اينجور آدما در خود فرو رفته اند.تنهايي رو بيشتر دوست دارن.توهم دستور گرفتن دارن.آشفتگي هاي اساسي در ارتباط با حقيقت...درکشون شکاف دار و تجزيه ای..توهمات هزيانات,صداهارو بلندتر از چيزي که هست ميشنون..عاطفه‌شون سطحيه هرروز حرفاشون متناقض.اختلال تو تجربه و ابراز هيجان دارن..مثلِ خنده ي بيجا وسط يه موسيقی غم انگيز. .


پست شده توسط اهورا |
وقتی از جنگ متنفری,ولی

مـجبـوری هـر روز بجنگی. .


پست شده توسط اهورا |
اتفاقا مفهوم انتظار خیلی چیز بی‌خودیه.همش بلدیم منتظر باشیم از شنبه هفته دیگه که قرار شروع کنیم بگیر تا اون بزرگش.همینه دیگه آقا.همش همینه.باور کن.یکم بهتر میشه یعدش بدتر بعد دوباره خوب باز دوباره بد..یه نمودار سینوسی.تا حلا هم هیچ موردی گزارش نشده که تونسته باشه همش y اش مثبت باشه.هیچوقت قرار نیست همه‌چی خوب شه.زندگی اینطوری‌ـه!.. لابه‌لا اینا هم ما کم‌کم بزرگ میشیم,پیر میشیم و تهشم چال میکننمون میریم به درک. در کل زیاد جدی نگیر خودتُ!


پست شده توسط اهورا |
لحظات بد,سخت میرن و چند وقت بعد میشن یه گذشته‌ی خوب که وقتی دارید تو پیاده‌رو قدم میزنید و بهشون فکر میکنید ناخوداگاه یه لبخند مسخره رو صورتتون میشینه و اولین سنگی که جلوی پاتون پیدا میشه رُ شوت میکنید.


پست شده توسط اهورا |